تبليغاتX
آق سجی
سلطان غم وبلاگ
سلام
خوبین شما؟
ای ماهم بدکی نیستیم
 
ای ول من هرچی هروقت میگم خاطره (دختر خاله م) تندی میگیره  خوبه که آدم یه دختر خاله اینجوری داشته باشه ها نه؟!!
 
نمیدونم چرا این تیکه یهو بلد شد
خب چی میخاستم بگم؟!! داره یادم میره چقد حرف میزنین !!!
 
امروز هوا سرد شده بود نه؟!! آهان یادم اومد نمیخاد درباره هوا بگین
راستش چن وقته که یه خورده غمگین بودم (یعنی هنوزم یه ذره هستم)
اما دیدم انگار فقط خودم رو اذیت میکنم و هیچ فایده ای نداره
یکی بهم گفت یه کاری کنم  (خداییش نمیشه بگم چیکار!!!) اما اون کارو نمیتونم بکنم (فکره بد نکنین یه کاره ذهنی بود ) اما به نظرم خوبه که فعلن تمام چیزهایی رو که میدونستم بذارم یه گوشه از مخم و فعلن سکتور صفرش کنم (البت خودم میتونم بعدن دوباره یکش کنم )
شاید اینجوری دیگه اذیت نشم
اما باید همونجور که به قانون جاذبه ایمان دارم و به خدا به خودمم ایمان داشته باشم تا بتونم به هدفم برسم  من براش سعی میکنم شما هم دعا م کنین
دوباره میخام بشم همون آق سجیه سابق و با تمام قدرت برگردم  
منتظرم باشین
راستی یه چی خورد به مخم اگه کسی یه ماشین زمان داره بهم بگه ازش میخرمش قیمتش هرچی باشه  برام فرقی نمیکنه با اون میشه تمام این مشکلات رو حل کرد  نه؟!!
 
منتظر باشین
زت زیاد......
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 0:23  توسط آق سجی  |