تبليغاتX
آق سجی
سلطان غم وبلاگ
سلام
 
امروز اولش خیلی حالم خوب بود بعدش با یه ........ حالم دوباره از اونی که بود بدتر شد
 
دیگه اومدم اینجا که از یکی معذرت خواهی(این اولین بارمه که املاش رو درست مینویسم) کنم
 
میخام بگم که منو ببخشید اگه اذیتتون کردم (دارم با یکی حرف میزنم با شما نیستم)
 
میدونم که احتمالش خیلی کمه شما این صفحه رو بخونی اما گفتم شاید خوب باشه حالا که نمیتونم ببینمتون اینجا بگم
 
منو ببخشین اگه خیلی سر به هوام
ببخشین اگه تندوتند وسایلم رو پیش شما جا میذارم
باور کنین دسته خودم نیست
فکر میکنم یه چیزه مهم پیشتون جا گذاشتم
بذارین باشه تا جایی که شما رو میشناسم جاش امنه
امید دارم یه روزی بیام به بهونه ی پس گرفتنش ببینمتون
تو این یه مدت اگه ناراحتتون کردم ببخشید
قصد اذیت نداشتم
فقط تقصیره خودمه که اینقده سربه هوام و
وسایلم رو زود جا میذارم
نمیدونم بخندم یا گریه کنم
اما از رفتارتون خیلی خوشحالم
بهتر از این نمیشد
با اینکه الان.....
 
زت زیاد....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:34  توسط آق سجی  | 

                                           سلام

الان فقط اومدم یه چی آپ کنم و برم

ببخشید اگه هنوز نمیتونم بیام علیک کامنت کنم (جواب کامنت ها رو بدم)

میخام نظرتون رو درباره مطلب زیر بدونم خودمم بعدن میگم:

 


بالاخره می میری

خب می بینم که حسابی به خودت می رسی و از خودت مراقبت می کنی نیازهایت را برآورده می کنی ... خوب گوش می دی و میخونی ، درباره رژیم غذایی ،تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن ... همین طور خریدن وسایلی که می گن به درد ورزش می خوره ... و گیاهان دارویی برای تجدید قوا وقتی که آسیب می بینی . صابونهایی که تن رو تمیز می کنه... افشانه هایی که بوی بدن رو از بین می بره ... مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها رو خنثی می کنه ... اضافه وزن مجاز برای افزایش قدرت و اندازه عضلات ... زدن آمپولهای ایمنی... و خوردن قرص های نیرو زا.... اما یادت باشه که بعد از همه اینها بالاخره قصه به پایان می رسه... می تونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر می میری ، دور مواد رو خط بکشی اما آخر می میری...

خودت رو از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی و در سلامتی کامل باشی اما باز می میری...

می گساری هم نکنی باز می میری.... دور کاهای خلاف رو خط بکشی ، باز می میری.... از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی، باز می میری، آخرش می میری

                                                                                 بالاخره می میری ، دست آخر می میری، آخرش می میری......

توی اتومبیل کمربند ایمنی رو هم ببندی، باز می میری....

می تونی از نیکوتین فاصله بگیری اما باز می میری....

میتونی ورزش کنی تا چربی ران هایت آب بشه ، خوش تیپ تر و تو دل برو تر می شی ، اما باز می میری... حمام آفتاب هم که نگیری باز می میری...

می تونی اون بالا تو آسمون دنبال بشقاب پرنده بگردی... شاید اونها تورو به مریخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره می میری....

بالاخره می میری در نهایت می میری.... آخر یک زمان می میری...

با کفشهای ریبوک و نایک و آدیداس میتونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می میری ... دارو های نیرو بخش هم که بخوری آخرش می میری.... روده ات رو هم که سالم نگه داری بالاخره می میری...

می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی اما همین که یخت رو باز کنن، بالاخره می میری ... میتونی ازدواج کنی... اما بازهم می میری............. به نقطه ی اوج هم که برسی بالاخره می میری...

می تونی خودت رو از شر فشارهای روحی خلاص کنی، استراحت کنی ، آزمایش ایدز و تست ورزش بدی ، به غرب که هوا آفتابیه و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی و تا صد سال زنده بمونی... اما بالاخره می میری.

سرانجام در آخر کار میمیری...

در نهایت خواه نا خواه می میری ... پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری قبل از اینکه غزل خدا حافظی رو بخونی، چون بالاخره در آخر کار می میری

شل سیلور استاین

 


درباره اون دوستم هم که گفتم به قوله آبجی نسترن حتمن یه حکمتی توش هست

اما چقد خوب میشد ما آدما از همون اولش حکمت خدا رو درک می کردیم شاید اونجوری اینقد عذاب نمی کشیدیم

 در آخر هم روز ملی دختر رو به تموم دخترخانوم ها تبریک می گم اما خداییش دیگه به بهونه امروز قرار نیست دس به سیا و صفید نزنیناااا

از لحاظ حال هم مرسی که می پرسین بد نیستم با بچه ها رفتیم کوه و یه ذره جدیدن بیشتر می گردم بهترم

زت زیاد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:45  توسط آق سجی  | 
سلام
 
راستش چن وقته خیلی دپرسم و حسابی حالم گرفته س
نمیتونم بگم چرا لطفن نپرسین
 
دنیا همینه 
دلیله اینکه چن وقته خیلی کم میام اینترنت و کم بهتون سر میزنم همینه
 
اولش خیلی فکرا به سرم زد مثلن اینکه میخاستم وبلاگم رو جمع کنم یا اینکه یهو همه رو ول کنم و دیگه به هیشکی سر نزنم
 
 چن وقته که ديگه به جاي اينترنت دوس دارم بشينم گريه کنم حداقل آروم تر ميشم
 
اما یه جورایی دلم براتون سوخت گفتم تازه شما یه جا پیدا کردین که خیلی توپه و طرفدارش شدین (مخصوصن خانم مزاحم که پروباقرص ترینه)
 
از همه کسایی که منظره جوابه کامنتهای من هستن عذر خاهی میکنم
فعلن نمی تونم جواب بدم و فقط چنتا کامنت از پست می دونین ۲۷ مهر چه خبره مونده که اونا رو فعلن جواب میدم
 
قول میدم همین که حالم خوب شد سریع برگردم
اما باور کنین که از دست دادنه یه دوست خیلی سخته
 
زت زیاد.....
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 14:22  توسط آق سجی  | 

سلام

 

والا امروز یه چن دقیقه صب کنین من خودم رو خالی کنم

وووووووواااااااااااااااااایییییییییی خدا آخه این چه وضعشه

 

البت فک کنم توی همه این رشته ها از این اتفاقا می افته اما رشته ما آی تیه و فک کنم بیشتر از همه این اتفاق توی رشته ما بی افته

امروز داشتم یه ذره این ور و اونور درباره آی تی میخوندم و از این حرفا (البت قبلش درباره آی تی توی ایران هم خیلی خونده بودم) بعدش رسیدم به جاهای قشنگش (شما بخونین باریک)رسیدم

هیچی دیگه فهمیدم ما که الان که میریم پیش اون مرتیکه چلقوز (البت بلانسبت شما!!!) (اسی مخ تعطیل: بلا نسبته خودت آق سجی) و بهش میگیم آقا ما الان به شدت به ای-کامرس احتیاج داریم تورو خدا زودتر راهش بنداز(درواقع هشت ساله داریم میگیم!!!) تکنولوژیش ماله 35 ساله پیشه !!!

 و الان به جای اون سیستم های ام-کامرس و سی-کامرس اومدن و رفتن !!! همین الانشم که میریم توی اتاق طرف درباره پهنای باند و ای-کامرس صحبت میکنیم پا میشه روی یه پا (اون پاش نمیدونم کجاست !!!) و بهمون میگه آخه بی ..... هایه بی ....... شما این چیزا برا چی تونه این سوسول بازیا چیه اصلن شما ....... میخورین !!! که از این چیزا میخاین چتات (شما بخونین چت کننده) هایه علافه بی مصرف بعدشم یهو اون پاش رو نمیدونم چطوری از زیر میز بیرون میاره و با یه پا می افته دنبالمون که یهو میبینیم اون یدونه پاش میشه دوتا پا (همونی که نمیدونم کجا بود) بعدش که یهو میفهمه الانه که همه اون پاشو ببینن و بفهمن واقعن دوتا پا داره دیگه بیخیاله ما میشه و بر میگرده سره جاش !!! اما خداییش اون جمله ی: شما ....... می خورین که از این چیزا میخاین خیلی روی روحیه ی لطیف من اصر گذاشت !!! (کرم نوکرم: نوکرم آق سجی هم حساس نوکرم) (حسن علی جعفر : آق سجی اینا رو ولش اونجا که بودی میوه ای شیرینی ای چیزی بهت ندادن بخوری؟!!) توهم که همش به فکره همین چیزا باش


 

حالا بریم سراغ مطالب این هفته مون

 

ممنون از همه که بهم لطف دارین و برای تولدم اومدین خیلی خوشحالم کردین خیلی خوش گذشت

حتمن دیدین نزدیک تولد یکی از امام ها یا مثلن یکی از افراده خیلی معروف که میشه میگن شکون داره عروسی رو اون روزا بگیرن

 

ههههه خب نزدیک تولده منم شکون داره دیگه نداره؟!!(ماشال: برو آق سجی هوات رو دارم) هفته پیش ما توی فامیلمون دوتا عروسی داشتیم توپه توپ اینقد خوش گذشت که نگو البت خیلی تاکید داشتن که حتمن عروسی هاشون نزدیک تولد من باشه برا همین یه خورده فشرده شدن هردوتا (اسی مخ تعطیل : به مناسبت نه ببخشید به لطف نه بازم ببخشید اصلن نمیدونم میخاستم چی بگم آق سجی بقیه حرفت رو بزن)

آره دیگه می گفتم این دوتا عروسی ها رو انداختن نزدیک تولد ما و آقا و خانومی که شما باشی جات حسابی خالی بود اولین عروسی که بین دختر دایی و دختر خاله ا....ا.....ا...ا.. ببخشید دختر دایی با پسر خاله ی مامانم بود که اصلن حال نکردم باهاش شدیدن بی کلاس بود (البت خودشون که فک می کردن عند کلاس رو گذاشتن)

آخه اولندش- توی تالار بود

 

دومندش- یه ارکستر مسخره ی نی قلیون آورده بودن که شدیدن بچه قرتی بود (اکثر مشکلم با همینجاست اه اه اه اینقد بدم میاد از اینا که خودشون از شوشتر پا میشن میان اصفهان (پسر خاله مامانم رو میگم) بعدش حتا یه تشمال هم توی عروسیشون نمیذارن اصلن عروسی بدونه تشمال معنی نداره (اونایی که بختیارین باهام هم عقیده ان) )

 

سومندش – آقایون و خانوما کاملن جدا بود : نمیگم عروسی باید مختلط باشه نه ....... اما بختیاری ها یه جوری عروسی میگیرن که نمیدونم چه جوری بگم مختلط نیست اما خانوم ها و آقایون هم اینقدا از هم جدا نیستن

ههههه الان آق فری خدا بیامرز تو گوشی بهم گفت موضوع از چه قراره آخه این اصفهانیا مطمئنن که نمیتونن خیلی چشم چرونن و تا یه خانوم میاد رد شه همه نیگاهش میکنن برا همین میگن عروسی ها باید سپرت باشه (همه که عین بختیاری ها مخصوصن باورسادها نیستن که )

 

چارمندش- اینکه من دوماد رو فقط یه بار اونم برا 5 دقیقه دیدمش !!! آخه نامردای اصفهانی حالا که عروسی رو جدا گرفتین لااقل دوماد رو میذاشتین بیاد یه طبقه بالاتر (طبقه آقایون) ما هم ببینیمش !!!

 

پنجمندش- اینجا دیگه به شدت ضایعه و شدیدن ذاته خرابه اصفهانی ها رو می رسونه موقع شام که شد اومدن از طرف تالار (یه پیرمرد نگهبان) دیدیم یهو در طبقه ما رو بستن و با کماله آرامش در رو قفل کردن هههه ما هم که گفتیم نکنه حمله تروریستی شده و اومدن منو بدزدن ببرن رفتم پشت در گفتم خودم رو همین اول تسلیم کنم بهتر از اینه که خونی ریخته شه هههه

بعدش تق تق تق در زدم گفتم: ببخشید آقای نگهبان چی شده؟

جوابش فقط یه جمله بود که خیلی هم کارساز بود

گفت: خانوما میخان برن شام بخورن !!!!!!!!!!!!!

نچ نچ نچ نچ می بینین چه خبره تو اصفهان بعدش هی بگین اصفهان خوبه

آخه میخام بدونم مگه مامانه منم جزو همون خانوما نبود پس اون آقای نگهبان به چه حقی اونجا بود؟؟؟؟ شانس آورد فقط در رو واز کرد و در رفت و گرنه همون وسط سالن با تریلی از روش رد می شدم

 

اما قسمت جالبش همون قسمت گرم عروسی بود ههههههه خیلی باحال بود (البت من که کاری نکردم اگه هم کسی گفته تکذیب میکنم)

اما دوتا از دایی های مامانم بودن که هههه از اون حاجی های با اعتباره اصفهانن و اون وسط هرچند کم بود و به اجبار بقیه اما خیلی قشنگ رقصیدن اونقد که من آق سجی ام و از خودم مطلب طنز میسازم پهن شدم کف زمین و هی میخندیدم !!!

راستی یکی هم توی عروسی بود به اسم ابرام که اون عروسی عروسیه دختره پسر خالش بود با پسره دختر خالش !!! گرفتین چی شد یا نه؟

 

البت غذا خیلی خوب نبود اما از گفتنش صرف نظر می کنم چون کبابش کم بود !!!

 

اما اون یکی عروسی که ای ول دختر عمه ی ناتنی م بود با یه غریبه به اسم محمد

اونجا خیلی خوش گذشت اصلی ترین دلیلش این بود که یه مقداره زیادی متمایل به عروسی های خوزستانی بود (البت اگه بدونین عروسی توی شاهین شهر بود تعجب نمیکنین!) و کلن خیلی خوش گذشت دیگه

آهان راستی چیزی که یادم نبود بگم برا عروسی قبلی این بود که ما فقط شب رفتیم شام خوردیم برگشتیم

اما این یکی ای ول داشت خیلی عالی بود صبحش که صبحونه دادن (که البت من دانشگاه بودم بهش نرسیدم!) بعدشم که برا ناهار رفتم خیلی عالی بود (چون قرمه سبزی بود) عمه شهلا میدونست من خیلی قرمه سبزی دوس دارم درست کرده بود (البت اینو نمیدونست که توی دیگ خوب در نمیاد!!!) هیچی دیه بغیر از اون شامم دادن

 

اما یکی از فامیلهای جدیدمون به اسم آرین رو دیدم و شناختم و باش دوست شدم این پایینم عکسشه ولی بد جوری شبیه کوچیکیای پسر داییمه ناجور

 آرین کوچولو

راستش با تموم شدن هفته پیش هیجده سالگی منم تموم شد و وارد نوزده سالگی شدم

اما نمیدونین روزهای اول و دوم و سوم هیجده سالگیم(منظورم همین چن روز پیشه هیجده سال و یه روز هیجده سال و دو روز و هیجده سال و سه روز) چه خبرایی شنیدم که

اول از همه که خبر تصادف آقای شکرچی زاده رو شنیدم که با فوت خانومش و به کما رفتن پسرش و زخمی شدن دخترشش همراه بود

 

روز بعدش خبر فوت آقای نگین (معلم زبانم) رو شنیدم (اینم آگهی ترحیمش) یه دقیقه به احترامش سکوت کنین

 استاد نگین

 

روز بعد هم خبر فوت خانوم استهباناتی (همسایه قدیمی مون که تازه چن وقته از اینجا رفته ) (مامانه آرش و آرمین) که خداییش خانومه خوبی بود و بچه هاش هم خیلی کوچیک بودن

 

بعد از اون گفتم خدایا غلط کردم رفتم تو نوزده سالگی اصلن نخاستم اگه اینجوری پیش بره که نسل انسانها منقرض میشه که خداروشکر روزه چهارم دیگه خبری از خبر نشد !!!

 

راستی در هیجده + یک روزگی م داشتم از دانشکده فنی مهندسی میرفتم درمونگاه (البت پیاده) که توی راه یه گربه رو دیدم با سر رفته بود توی آشغال ها و هی داشت نمیدونم چی چی میخورد منم دوتا عکس تونستم ازش بگیرم که خیلی باحاله اینا رم ببینین

 گربه شیطون

گربه ی شیطون 

بازم از اونایی که کامنت میدن تشکر می کنم خداییش دیگه جدیدن نمیرسم تند تند جواب بدم الانم کلی کامنته جدید ریخته رو دستم که قول میدم بیام و یکی یکی جوابشون بدم

اونایی هم که خاسته بودن بهشون طریقه بدست آوردن آی پی رو بگم شرمنده از دو لحاظ که الحاظش رو نميگم


به  روانی (یا همون مزاحم) : چقد بی ادبی عزیزم مامانت اینا بهت یاد ندادن با کوچیکترت چه جوری رفتار کنی؟  درسته شما بزرگتری و احترامت به جا اما یه پسیو آی پی ازت دارم که خیلی چیزا رو روشن میکنه حتا اگه از تهران برام کامنت بذاری !!!

گرفتی چی شد؟ من اونقدا بیسواد نیستم حداقل چن ساله که توی این رشته ای که تازه شروعش کردم واردم حالا میل با خودته یا بازم کامنته اونجوری بده تا مدارک من برای دادگاه جرایم رایانه ای کامل تر شه یا عینه یه بچه ی خوب بیا اون کامنت هایی که به وبلاگت دادم رو جواب بده (البته اگه خاستی خصوصی بگو  اونقد مرام دارم که به کسی نگمشون) حالا هرجور راحتی


 

راستی بچه ها من دفه پیش کلی زور زدم اون جمله رو ساختم آخرشم هیشکی دربارش حتا یه نصفه کامنتم نداد

جمله این بود: حالا خر بیار و باقالی پاک کن!!!

 

زت زیاد.............
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:49  توسط آق سجی  |